X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تلفن ...

تلفن ...


وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد  

می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم. 
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. 
اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. 
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . 
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . 
رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. 
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . 
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . 
تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . 
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .


انگشتم درد گرفته .... 
حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد . 
پرسید مامانت خانه نیست ؟ 
گفتم که هیچکس خانه نیست . 
پرسید خونریزی داری ؟ 
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . 
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم . 
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . 
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . 
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . 
او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم


روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . 
او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند .ولی من راضی نشدم . 
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند
عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند 
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ،
همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد
 
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و 
 
من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . 
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . 
در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ،
یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد. 

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ،
اتوبوسمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. 
ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! 
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات . 
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ 
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ 
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . 
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . 
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ...
پرسید : دوستش هستید ؟ 
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ...
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ،
یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .... 
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : 
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....

[ یکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 17:04 ] [ زهرا ]

[ 6 نظر ]