X
تبلیغات
نماشا
رایتل

جدایی....

هنگام سحر که نرم نرمک،
تاریکی شب رسد به پایان
قندیل ستاره ها بمیرد
سر بر زند آفتاب رخشان
وز خواب خوشی شوی چو بیدار
زین دیده ی شب نخفته یاد آر
آن دم که تو را فرا بگیرد
احلام و تخیلات شیرین
آن دم که دلت تپد به سینه
از لذت خاطرات دیرین

گر نغمه ی دلکشی کنی گوش
ما را به خدا مکن فراموش!
آنگاه که در دل تو غوغاست 
از عطر لطیف یاسمن ها،
آنگه که گذر کنی خرامان 
بر صفحه ی سبز این چمنها
یک دم نظری بکن خدا را
آن سبزه و رد پای ما را
وقتی که کمند گیسوانت، 
افشان شده است دوش تا دوش
وقتی که به یک نگاه گیرا 
شوریده دلان شوند مدهوش
ای گل چه به جا بود که گاهی
بر جانب ما کنی نگاهی ...
آن گاه که سرنوشت شومی 
افکند میان ما جدایی
آنگه که خزان رسید و پژمرد 
این تازه نهال آشنایی، 
از خاطر خود مبر خدا را...
لبخند و نگاه آشنا را...
تا آن دم واپسین که ما را
این توده ی خاک هست منزل
تا با شعف و امیدواری 
در گوشه ی سینه می تپد دل
در بند تو باد جسم و جانم 
نام تو همیشه بر زبانم ...
وقتی که دل شکسته ی من 
آرام شود به سینه ی خاک،
وین روح لطیف آسمانی 
پرواز کند به اوج افلاک
هر خاطره ای رود چو بر باد
باور نکنم روی تو از یاد ! 
دم در کش و ناله کم کن ای دل 
از سوز فراق و درد دوری
ماتم زده را علاج نبود ، 
الا که تحمل و صبوری..
گر هست وفا و مهر بر دل،
هرگز نبود فراق مشکل!
شاید صنما من و تو باشیم 
از گردش روزگار غافل !
ره طی شود و نگفته ماند 
آن درد و غم نهفته بر دل...
بگذار از این شراره باری،
در دفتر خویش یادگاری ..... 

« آلفرد دوموسه » ترجمه به شعر از دکتر روشن ضمیر

[ شنبه 4 شهریور 1391 ] [ 09:29 ] [ زهرا ]

[ 5 نظر ]