ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
پلک های مرطوب مرا باور کن ،
این باران نیست که می بارد ،
صدای خسته ی من است
که از چشمانم بیرون می ریزند
آرزوی قشنگی ست؛
داشتن ردپای تو کنار ردپای من،
بر دشت سپید پوشیده شده از برف؛
هنوز اما نه برف آمده و نه تو....
فراموشت نکردم غیر تو در سر نمی گنجد
نگاه آخرینت ساده در باور نمی گنجد
در انبوه خیالاتم تلاطم می کنی هرشب
غمت در سینه ی دریای پهناور نمی گنجد
شبیه موج می آیی همیشه سهمگین اما . . .
ببین که درد و غم در سینه ام دیگر نمی گنجد
بگو آتش بسوزاند تمام شعر هایم را . . .
که بی تو شور و شوق تازه در دفتر نمی گنجد
چه بسیارند آلامی که پایان هم نمی یابند . . .
چه افکاری که در این ذهن عصیانگر نمی گنجد
در این مرداب می پوسم در این درخویشتن ماندن
مدد می جویم و موجت در این بستر نمی گنجد
لبی می خواهم اینک تا بسوزاند وجودم را
غمت در ساقه های خشک نیلوفر نمی گنجد