پلک های مرطوب مرا باور کن


پلک های مرطوب مرا باور کن ، 


این باران نیست که می بارد ، 


صدای خسته ی من است 


که از چشمانم بیرون می ریزند


به جز حضور تو


به جز حضور تو 


هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفته ام! 


حتی عشق را!

                                                                   ح .پناهی


هنوز اما نه برف آمده و نه تو....


آرزوی قشنگی ست؛


داشتن ردپای تو کنار ردپای من،


بر دشت سپید پوشیده شده از برف؛


هنوز اما نه برف آمده و نه تو....


افسوس !


از دیروز به دنبالت دویدم 


و به امید دیدارت به امروز رسیدم 


ولی افسوس ! 


افسوس که تو به فرداها سفر کردی 


غمت در سینه ی دریای پهناور نمی گنجد

فراموشت نکردم غیر تو در سر نمی گنجد

نگاه آخرینت ساده در باور نمی گنجد



در انبوه خیالاتم تلاطم می کنی هرشب

غمت در سینه ی دریای پهناور نمی گنجد



شبیه موج می آیی همیشه سهمگین اما . . .

ببین که درد و غم در سینه ام دیگر نمی گنجد



بگو آتش بسوزاند تمام شعر هایم را . . .

که بی تو شور و شوق تازه در دفتر نمی گنجد



چه بسیارند آلامی که پایان هم نمی یابند . . .

چه افکاری که در این ذهن عصیانگر نمی گنجد



در این مرداب می پوسم در این درخویشتن ماندن

مدد می جویم و موجت در این بستر نمی گنجد


لبی می خواهم اینک تا بسوزاند وجودم را

غمت در ساقه های خشک نیلوفر نمی گنجد

سیدمهدی نژاد هاشمی (م- شوریده)