خسته از عشق بازی با واژه ها یک دل سیر لال می شوم و تنها خیره می مانم به لبهایت و انتظار که نام من چرا جاری نمی شود از من چه انتظاری داری ؟ از بس برایت مرده ام از بس کلمات را قربانی کرده ام ، بوی تعفن گرفته دستانم لال شده ام و لال می مانم برای اینکه دیگر لبهایم از نجوای نام تو گُر نگیرند و من خسته ام از تو و دنیای تو دیوانه شده ام از بس به تو فکر کرده ام دیوانه شده اند کلمات ، واژه ها از بس نام تو را تکرار کرده اند و من سخت تلاش می کنم که تا ابد لال بمانم برای اینکه دیگر ٬هرگز نگویم دوستت دارم
باز هم احساس کرده ای که شاید من هستم
و چه خودخواهانه
تنهایی عاشقی میکنی
و من چه مظلومانه عشق را سکوت میکنم
به سادگی یک رهگذر
عشق می ورزی
سخن شیرین میگویی
ولی فردا راهت را گم میکنی
و هر روز پنجره را باز میکنم
به آسمان مینگرم
گاهی خورشید را میبینم
و شاید تو را
حتی نمیدانم خانه ات کجاست
به روی همه در باز میکنی
و با نگاهی و لبخندی دررا میبندی
تو آمدی عاشق باشی ولی رفتن را خود بمن آموختی
تو آمدی به دیدارم که تا هروقت دلت خواست مرا ببیند
ولی دلت دروغ میگفت
چشمهایم صبور شده اند
وقتی که باور کردند چشمهایت باور کردنی نیست
در فصل بهار سال نو در خانه تکانیه دلت
عشق کهنه شعرهایم را دور بریز
دیوار فاصله ها بسیار بلند است
و من هر روز صدایت میکنم
در شلوغی ایستگاه دلت
صدایم را نمیشنوی
دلم اول آشنایی غربت را فهمید
و به رویاها رفت و این حادثه نهان شد
بیصدا شد
و غریبانه فراموش شد
خزان برای من همیشه سبز است
وقتی به یادت کنار پنجره می نشینم
غم از چشمانم سرازیر می شود
وقتی به یاد روزهایی که در فصل خزان
روی برگ های زرد قدم می زدیم
یاد دارم که صدای خش خش برگ ها
ما را تحسین می کرد
و من به یاد آن روز
همیشه شادمانم
خزان برای من همیشه سبز است
وقتی که دوستی چون تو به خاطرم می آید
نفسم حبس
تبم بالا
زبانم شروع به لرزیدن می کند
یادم آن غروب سرد و غم انگیز
که تو در آغوشم مستانه خفته بودی
برایم مسرت بخش است
خزان برای من همیشه سبز است
شوقی بر دل دارم
نایی از درون
حنجره بیرون می آید
آخر عمر من است
باز هم می گویم که
خزان برای من همیشه سبز است
دیگر جان بر من نماند
روح از تن فتاد
من هم شباهتم بسان خزان است
برای همان است
که پیاپی گویم جانا
خزان برای من همیشه سبز است
تمام روز های خوشم با تو
در خزان به سر رفت
برای من خزان زیباست
خزان برای من همیشه سبز است . . .
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز
هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگز کشت