حس دل مرده گیم تازه شده ...

چه درونم تنهاست 

من چه زشتم امشب 

و دلم می خواهد از همین گوشه ی دنج 

بروم آن بالا . . . . 

حس دل مرده گیم تازه شده 

و دو دستی خالی 

بی تو 

بی او 

بی خودم حتـــی !

چه درونم تنـــهاست . . . .

عاشقی هم دردی است !

سالهـــــــا می گذرد

و من از پنجره ی بیداری کوچـــه ها یــــــــاد تو را می نگرم ...

می بویم و چنان آرامــــــم

که کســی فکر نکرد زیر خــــاکستر آرامش من چه هیاهویی است ! 

عاشقی هم دردی است !

و من از لحظه ی دیدار تو می دانستــم 

که به این درد ، شبی خواهم مرد ! ...



کاش می دانستی.....

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،

حرف هایم حرف است،

خنده هایم، خنده هایم حرف است.

کاش می دانستی،

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.

کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،

کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند،

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.

من کمی زودتر از خیلی دیر،

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.

تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.

کاش می دانستی،

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.

تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست


اشعار و عکسهای عاشقانه

تو نیستی که ببینی ....

تو نیستی که ببینی 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است 

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو 

 مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها لب حوض

درون آینه پک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد  

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام ...

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند 

 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی  

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار  

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه درین خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است  

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است

غروب های غریب 

 در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من  

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی.....

 

 

فریدون مشیری

خانه ی دوست کجاست؟

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

...هر کسی می خواهد

وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

"خانه ی دوست کجاست؟ "

*فریدون مشیری*