شما نمی دانید چه ام شده است ....

شما نمی دانید چه ام شده است

از کوچه پس کوچه های پشت پنجره تان می گذرم و

دلم به اندازه ی تمام ظرف های آشپز خانه مان شکسته است و

شما نمی دانید چه ام شده است

دلم به اندازه ی نبض تن تمام گنجشک های حوالی شما تند می تپد

دلم به اندازه ی همه ی کسانی که برای رسیدن به جایی دیرشان شده شور 

می زند


دلم قدر همه ی تا به حال خواستنم دیگر تو را نمی خواهد و

قرار هم نیست شما بفهمید چه ام شده است !

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

 پلک هایی که تا وقتی خون

در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند

 پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

 دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که

در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند

 عشق را باید از آن ها آموخت ...!

حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!!

و من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟


و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را!


و هنوز دست و پا میزنند


ذهن خسته ام...


قلب درمانده ام...


چشمان بهت زده ام...


حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!!

گاهی دلم می خواهد از همه فرار کنم.....


گاهی دلم می خواهد

از همه فرار کنم

حتی از تو . . .

بروم به آنجا که هیچ کجا نیست

و دو دستی ، تنهایی ام را بچسبم

و قلم و کاغذم را

و بنویسم

از تو

از تنهایی

از عشق

برای دلم

شاید کمی آرام گیرد . . .

به پشت سرت نگاه کن!

تا کجا میخواهی بروی؟!

اینهمه رفتنت چه فایده ای دارد اصلا؟

به پشت سرت نگاه کن!

این سایه ی تو نیست!

منم که به دنبال تو راه افتاده ام!

مثل بادکنکی به دست کودکی!

هرجا میروی با یک نخ به تو وصلم!

نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا!!

به پشت سرت نگاه کن!