غزلی چون خود شما زیبا


با غروب، این دل گرفته مرا 
می رساند به دامن دریا 

می روم گوش می دهم به سکوت 
چه شگفت است این همیشه صدا 

لحظه هایی که در فلق گم شدم 
با شفق باز می شود پیدا 

چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما 

دل خورشید هم به حالم سوخت 
سرخ تر از همیشه گفت : بیا 

می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا 

راستی گر شبی نباشم من 
چه غریب است ساحل تنها 

من و این مرغهای سرگردان 
پرسه ها می زنیم تا فردا 

تازه شعری سروده ام از تو 
غزلی چون خود شما زیبا 

تو که گوشت بر این دقایق نیست 
باز هم ذوق گوش ماهی ها 
محمد علی بهمنی

http://taranehyab.persiangig.com/image/darya - 1.jpg

ای شب از رویای تو رنگین شده


ای شب از رویای تو رنگین شده  
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش 
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک  
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من 
 آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر  
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر زدردی بیم نیست  
هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟ 
 های هوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من 
 داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم  
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن 
 رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها 
 سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن 
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها  
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته 
 ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان 
 آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت  
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو  
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه 
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده 
 همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته 
 گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم 
 آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب  
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر 
 از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این‚ این خیرگیست 
 چلچراغی درسکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد 
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم 
 حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات 
 خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم 
 ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم 
 شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای  
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود ؟ 
 در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟ 
 این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار 
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب  
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من 
 رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته 
 این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی 
 لا جرم شعرم به آتش سوختی 

aks haye asheghaneh (1)

دل من

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
 دل من عادت داشت
 که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروزبه آن می نگری
دل من 
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟
فانتزی رویایی

آفتاب میشود


نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود



نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد



نگاه کن

تمام آسمان من



پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورق

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها



به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام



نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم



چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان



کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا



مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن



نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود

فروغ فرخزاد

عاشقانه - -   > www.Kocholo.org <

توبه می کنم


توبه می کنم

دیگر کسی را دوست نداشته باشم

حتی به قیمت سنگ شدن

توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم

حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود

چشمانم را می بندم

توبه می کنم دیگر دلم برایت تنگ نشود

حتی چند لحظه  


قول می دهم نامت را بر زبان نمی آورم

لبهایم را می دوزم

توبه می کنم دیگر عاشق نشوم

قلبم را دور می اندازم

برای همیشه

و به کویر تنهایی سلام می کنم

توبه می کنم

اما ، اما ، اما . . .