من دلم هنوز بوی عشق می‌دهد.....


 باز، با دلِ گرفته در هوای تو

شعر تازه‌ای سروده‌ام برای تو

باز هم به یاد خنده‌های ساده‌ات

باز هم به یاد اشک بی‌ریای تو،

روبه روی آسمان نشسته‌ام، تهی‌ست

بی‌نوازش صدای آشنای تو

مثل لحظه‌ای که رفته‌ای و بعد از آن

مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو

من دلم هنوز بوی عشق می‌دهد

عطر ساده و صمیمی صدای تو

گرچه قلبم از هجوم غصه‌ها پُر است

گرچه نیستند هیچ‌یک، سزای تو،

غصه‌های تو تمامشان از آن من

شعرهای من، تمامشان برای تو



حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست....

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج راهی ام  به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید


برگ‌های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه‌ی شوق پرستوهای شاد


خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار


خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز


خوش به حال دختر میخک، که می‌خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب


ای دریغ از تو، اگر چون گل نرقصی با نسیم 

ای دریغ از من، اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما، اگر کامی نگیریم از بهار 


گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم

روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم


حرف با برف زدم سوز زمستانی را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم


شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
 

عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست
تا به امید ورود تو دهان وا کردم


در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق 
با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم
 

با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
 

و به عشق تو فرآیند تنفس را هم 
جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم


باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست
من دمم را به امید تو مسیحا کردم


پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
و من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم
 

آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم 


من باشم و تو باشی و باران ،چه دیدنی ست

من باشم و تو باشی و باران ،چه دیدنی ست


بی چتر،حس پرسه زدنها نگفتنی ست


پاییز با تو فصل دل انگیز بوسه هاست


با تو صدای بارش باران شنیدنی ست


خیسم شبیه قطره های باران،شبیه تو


تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست


این جاده با تو تا همه جا مزه می دهد


این راه نا کجای من و تو رسیدنی ست؟!


باران ببار...بهتر از این نمی شود


من باشم وتو باشی و باران، چه دیدنی ست...