ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟ ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟ ای نور هر دو دیده بی تو چگونه بینم؟ وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟ ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم؟ دل بود از تو خسته ،جان بود از تو رسته جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم؟ گر بندم این بصر را ور بگسلم نظر را از دل نه ای گسسته از تو کجا گریزم؟ مولوی
امشب امید این دل دیوانه خسته است
بازی نمی کنم دل ویرانه خسته است
از باد می گریزم و با شمع زنده ام
این رسم زندگیست که پروانه خسته است
از سوت و کور بودن بازار عاشقی
دیوارهای دودی میخانه خسته است
تکرار لحظه های تو جام شراب من
ساقی کجاست باز که پیمانه خسته است . . .
چون واژه های تازه ی شعر معاصری
گل برگهای کهنه ی افسانه خسته است
گویا سکوت غربت من را ندیده ای
اینجا دلم شکسته پریشانه خسته است
بر کوچه های خاکی این دل قدم بزن
بی شک غبار این دل بیگانه خسته است
حالا بیا و حسرت من را مرور کن
حالا که اینچنین دل دیوانه خسته است
سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)
فراموشت نکردم غیر تو در سر نمی گنجد
نگاه آخرینت ساده در باور نمی گنجد
در انبوه خیالاتم تلاطم می کنی هرشب
غمت در سینه ی دریای پهناور نمی گنجد
شبیه موج می آیی همیشه سهمگین اما . . .
ببین که درد و غم در سینه ام دیگر نمی گنجد
بگو آتش بسوزاند تمام شعر هایم را . . .
که بی تو شور و شوق تازه در دفتر نمی گنجد
چه بسیارند آلامی که پایان هم نمی یابند . . .
چه افکاری که در این ذهن عصیانگر نمی گنجد
در این مرداب می پوسم در این درخویشتن ماندن
مدد می جویم و موجت در این بستر نمی گنجد
لبی می خواهم اینک تا بسوزاند وجودم را
غمت در ساقه های خشک نیلوفر نمی گنجد
از کوچه پرسیدم نشانت را نمیدانست
آن کفش های مهربانت را نمیدانست
رنجیده ام از آسمان. قطع امیدم کرد
دنباله ی رنگین کمانت را نمیدانست
اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده است
شیرینی اش طعم لبانت را نمیدانست
قیچی شدم بال و پرم را یک به یک چیدم
سمت وسیع آسمانت را نمیدانست
لای ورق ها نامه ها دفترچه ها گشتم
حتی کتابی داستانت را نمیدانست...
هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد
آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد
تو که نزدیک تر از من به منی می دانی
دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد
هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم
از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد
دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق
بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد
ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را
غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد