دسـت بـه صورتـم نـزن! .....

دسـت بـه صورتـم نـزن! 


می تـرسم بیـفتـد ...


نقـاب ِ خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم! 


و بعــد ... 


سیـل ِ اشـک هـایـم تـو را بـا خـود ببــرد! 


و بـاز مـن بـمانـمُ تنهـــایـی

بودنم را باور نکن.....

دلواپسم باش

نبین که ایستاده ام

بودنم را باور نکن

این من نیست

مترسکی ست که می ترسانند او را

حتی کلاغ ها!!!!!!!!

"آغـوش ِتو" ..

"رد بول" ناتوان است !.. 


وقتی ... 


"آغـوش ِتو" .. 


به من "بــــال" میدهـد

...از پس سلول تنهایی تو را می نگرم

سلولم را در آغوش می کشم،
این حصار، تنها چیزیست که برایم باقی مانده است...
بر میله هایش بوسه می زنم و بر دیوار هایش نماز می برم
نبض نگاهم ایستاده است، روزنه اش یخ زده است
و من همچنان محکوم...
...از پس سلول تنهایی تو را می نگرم
من هنوز چشم در راه تو ام
افسوس تو راه خانه را از یاد برده ای....
بغضم آهسته وار می شکند
اما تو دیگر نیستی که گونه هایم را پاک کنی....

تو کیستی؟ هان!!؟!


تو کیستی؟

هان!!؟!

یادم آمد...

تو همانی که روزی با پاهایت آمدی

و نماندی و رفتی!!!

و من...

من همانم

که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم