دلم گرفته و......


دلم گرفته و به کنج این شب بی مهتاب و خاموش

تکیه زده است

نه ستاره ها ، که همیشه مهربان بودند

و نه ماه ، با آن مهتابی زیبا

امشب نمی توانند پاسخگوی گونه های خیس من باشند

هر شب به یاد تو...

هر شب به یاد تو

هر روز به یاد تو 

در بودنم میگنجم

دلیل نبودنت را روزی هزار بار

از خدا میپرسم

رفته ای

و باز نخواهی گشت

میدانم

همیشه این تکه از سرنوشت را بلند میخوانم

لمس کن این با تو نبودن ها را....


لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . .

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . .

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان . . .

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار . . .

لمس کن لحظه هایم را
. . . 

تویی که نمیدانی من که هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن . . .

فقط رفت.....

فقط رفت

بدون کلامی که بوی اشک دهد..

فقط رفت

بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد

فقط رفت

و من شنیدم که توی دلش گفت: "راحت شدم ..."

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

 پلک هایی که تا وقتی خون

در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند

 پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

 دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که

در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند

 عشق را باید از آن ها آموخت ...!