با تو همه رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم با تو همه رنگ های این سرزمین، مرا نوازش می کنند با تو آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند با تو کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند با تو زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند با تو دریا با من مهربانی می کند با تو سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند با تو نسیم، هر لحظه گیسوانم را شانه می کند با تو من با بهار می رویم... با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم با تو من در هر شکوفه می شکفم با تو من در طلوع لبخند می زنم در هر تندر، فریاد شوق می کشم در حلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم در نای جویباران زمزمه می کنم با تو من در روح طبیعت پنهانم در رگ جاری ام، در نبض با تو من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم با تو من در خلوت این صحرا در غربت این سرزمین در سکوت این آسمان در تنهایی این بی کسی غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گل ها کودکان من اند و اندام هر صخره، مردی از خویشان من است و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند و "بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک" همه خوش ترین یادهای من و شیرین ترین یادگارهای من اند بی تو من... ای که نمی دانم به چه نامت بخوانم، مرا از این "بی تویی" سیاه رهایی بخش... دکتر علی شریعتی
این روزهـا
کمی دلتنگم
نمیدانم از کدامین راه
بوی عطر تو می آید!
ماتم و مبهوت . . .
و اما تو !!
کاش میدانستی . . .
امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می کند، مانده ام که از چه بنویسم. از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی ؟ از چه بنویسم؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟ از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟ از چه بنویسم؟ از نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز برایت نسرودم؟ از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم؟ ای عشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم، باید در همه سطرهای دفترم حضور داشته باشی. نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند
تو می آیی، می دانم که می آیی... تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم ، خوب فهمیدم... تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم ، سیر نوشیدم. تو می آیی... می دانم که می آیی و بر ابهام یک بودن ، نگین آبی احساس می بندی، و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی، مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی... تو می آیی... خوب می دانم که پروانه، نشانت را میان قاصدک ها دید میان قاصدک هایی که از من تا نهایت! دور می شد تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه ، شبیه دختری از جنس یک پرواز، میان گرمی دستان پر مهرت دوباره ، باز می گیری تو می آیی و من این را شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان ! شیبه یک نیلوفر سبز میان برکه ای عریان ، دوباره ، خوب ، فهمیدم! تو می آیی، می دانم ، خوب می دانم که می آیی و من را ، در حریم امن چشمانت ، به آرامش ، به فردایی پر از شوق و تپش هایی پر از بی قراری! می رسانی... تو می آیی ، خوب می دانم که می آیی...
عروسکی می شوی توی ویترین بزرگترین مغازه و من کودکی عاشق تو پاهایم را روی زمین می کوبم و می گویم: من او را می خواهم... کسی می پرسد چقدر پول داری؟ دست در جیبم می کنم و مشتی عشق بیرون می آورم می گویدم: کم است! پول درشت یعنی تقدیر! اما نه! من کودک نیستم به عروسک کناری نگاه نمی کنم صبر می کنم تا بزرگ شوم و مثل پدر پول درشت در جیب داشته باشم اما آیا آن لحظه از وقت عروسک بازی نگذشته است اگر قسمت دیگری شود چه؟!!! چرا باید تنها در حسرتش بمانم چه کودکی تلخی...