-
می ترسم از نبودنت...
سهشنبه 30 آذر 1389 03:32
می ترسم از نبودنت... و از بودنت بیشتر!!! نداشتن تو ویرانم میکند... و داشتنت متوقفم!!! وقتی نیستی کسی را نمی خواهم و وقتی هستی" تو را" می خواهم رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام خداحافظی ات به جنونم می کشاند... و سلامت به پریشانیم!؟! بی تو دلتنگم و با تو بی قرار.... بی تو خسته ام و با تو در...
-
باز هم دلتنگی …
سهشنبه 30 آذر 1389 03:11
باز هم دلتنگی … باز هم زمزمه هایی از جنس بغض و تنهایی باز هم پنجره باز و انتظار و نیامدنت اگر بدانم که می آیی تمام بغض های کهنه را فروکش می کنم اگر بدانم که می آیی تمام پنجره های عالم را به انتظار می نشینم اگر بدانم که می آیی دیگر تنهاییم را با خاطره هایم پر نمی کنم تمام خاطره هایم را در صندوقچه قدیمی می گذارم تا...
-
*او برای همیشه دیر کرده است …
سهشنبه 30 آذر 1389 02:56
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را اسیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی , سالها دیر کرده است در آیینه به...
-
نــخــســتـیــن نــگاه
سهشنبه 30 آذر 1389 02:54
نــخــســتـیــن نــگاهــی که مــا را بـه هـم دوخــت ! نـخــستـیـن سـلامــی کــه در جــان مــا شعلـه افــروخــت ! نــخــسـتــیـن کـلامــی کــه دلــهــای مــا را بــه بــوی خــوش آشـنــائــی سپـــرد و بــه مـهمـانــی عـشــق بــرد . . . پـــر از مــهــر بــودی ، پــر از نـــور بــودم هـمـه شــوق بـــودی ، هـمه شــور...
-
هیچ کسی را دگر نمی خواهم!!!
سهشنبه 30 آذر 1389 02:52
مرا به خود بگذار مرابه خاک سپار کسی ؟ نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم!!!
-
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
سهشنبه 30 آذر 1389 02:51
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟ کدام فتنه بی رحم عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟ شب آفتاب ندارد و زندگانی من بی تو چو جاودانه شبی جاودانه تاریک است تو در صبوری من اشتیاق کشتن خویش و انهدام وجود مرا نمی بینی منم که طرح مودت به رنج بی پایان و شط جاری اندوه بسته ام اما تو را چه...
-
چه کسی ...
سهشنبه 30 آذر 1389 02:49
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد
-
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟
سهشنبه 30 آذر 1389 02:45
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟ بی تو مردم ، مردم گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالازدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجیب !عاقبت مرد ؟ افسوس کاش می دیدم من به خود می گویم: ” چه کسی باور کرد...
-
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
سهشنبه 30 آذر 1389 02:39
من در ایینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم ، می بینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ تو همه هستی من ، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟ همه چیز تو چه کم داری ؟ هیچ
-
در میان من و تو فاصله هاست
سهشنبه 30 آذر 1389 02:36
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من...
-
زندگی زیبایی ست
سهشنبه 30 آذر 1389 02:33
”زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست “
-
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
سهشنبه 30 آذر 1389 02:30
و ای ، باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
-
اشک هایم را به تو تقدیم می کنم
سهشنبه 30 آذر 1389 02:22
اشک هایم را به تو تقدیم می کنم و تو از آن همچون فرزند خود نگهداری کن که از سوز عشق تو در وجودم متولد گشته است و ما ، من و تو به آن هستی بخشیده ایم
-
من...
سهشنبه 30 آذر 1389 02:21
من...به دنبال دستانی هستم که هیچگاه دست سردم را رها نکند... به دنبال قلبی هستم که جایی برای عشق آتشینم داشته باشد... به دنبال دلی هستم که دروغ و ریا را نشناسد... چشمانی که چشمانم را به خاطر بسپارد... و لبانی که نامم را زمزمه کند... به دنبال عشقی هستم که که در آن جدایی معنا ندارد... و گاه اگر از دلم رنجید پا روی عشقش...
-
«دوستت دارم»
سهشنبه 30 آذر 1389 02:10
فضای خانه که از خنده های ما گرم است چه عاشقانه نفس میکشم!، هوا گرم است دوباره «دیده امت»، زُل بزن به چشمانی که از حرارتِ «من دیده ام ترا» گرم است بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم» دلم هنوز به این جمله ی شما گرم است بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است من و تو اهل بهشتیم اگرچه میگویند...
-
تو زنده ای هنوز برایم...
سهشنبه 30 آذر 1389 02:08
تا میکشم خطوطِ تو را پاک میشوی داری کمی فراتر از ادراک میشوی هرلحظه از نگاهِ دلم میچکی ولی با دستمالِ کاغذی ام پاک میشوی این عابران که میگذرند از خیال من مشکوک نیستند تو شکاک میشوی تو زنده ای هنوز برایم گمان نکن در گورِ خاطرات خوشم خاک میشوی باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت وقتی که عاشقی چه خطرناک میشوی! نجمه زارع
-
غریبه
سهشنبه 30 آذر 1389 02:03
خورشیدِ پشتِ پنجره ی پلکهای من من خسته ام! طلوع کن امشب برای من میریزم آنچه هست برایم به پای تو حالا بریز هستی خود را به پای من وقتی تو دلخوشی، همه ی شهر دل خوشند خوش باش هم به جای خودت هم به جای من تو انعکاسِ من شده ای... کوهها هنوز تکرار میکنند تو را در صدای من آهسته تر! که عشق تو جُرم است، هیچکس در شهر نیست باخبر...
-
*عابر
سهشنبه 30 آذر 1389 02:02
به یک پلک تو می بخشم تمام روز و شبها را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یک نفس پُر کن به هم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم! چرا باید چنین باشد؟... نمیفهمم سببها را...
-
بهانه......
سهشنبه 30 آذر 1389 02:00
...و ای بهانه ی شیرینتر از شکرقندم به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمیبندم به دین اینهمه پیغمبر احتیاجی نیست همین بس است که اینک تویی خداوندم همین بس است که هر لحظه ای که میگذرد گسستنی نشود با دل تو پیوندم مرا کمک کن از این پس که گامهای زمین نمیبرند و به مقصد نمیرسانندم همیشه شعر سرودم برای مردم شهر ولی نه! هیچکدامش نشد...
-
خسته
سهشنبه 30 آذر 1389 01:55
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی...
-
غزلی چون خود شما زیبا
سهشنبه 30 آذر 1389 01:53
با غروب، این دل گرفته مرا می رساند به دامن دریا می روم گوش می دهم به سکوت چه شگفت است این همیشه صدا لحظه هایی که در فلق گم شدم با شفق باز می شود پیدا چه غروری چه سرشکن سنگی موجکوب است یا خیال شما دل خورشید هم به حالم سوخت سرخ تر از همیشه گفت : بیا می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه بی تو موجم نمی برد زینجا راستی گر شبی نباشم...
-
ای شب از رویای تو رنگین شده
سهشنبه 30 آذر 1389 01:40
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شایدم بخشیده از اندوه پیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز آلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من ای ز گندمزار ها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردید ها با توام...
-
دل من
سهشنبه 30 آذر 1389 01:38
دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند یک جا به کجا؟ معلوم است به در خانه ی تو دل من عادت داشت که بماند آن جا پشت یک پرده تور که تو هرروز آن را به کناری بزنی دل من ساکن دیوارو دری که تو هرروز از آن می گذری دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغچه بود که تو هرروزبه آن می نگری دل من ساکن کفش تو بود...
-
آفتاب میشود
دوشنبه 29 آذر 1389 04:03
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورق ز عاجها، ز...
-
توبه می کنم
دوشنبه 29 آذر 1389 03:32
توبه می کنم دیگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود چشمانم را می بندم توبه می کنم دیگر دلم برایت تنگ نشود حتی چند لحظه قول می دهم نامت را بر زبان نمی آورم لبهایم را می دوزم توبه می کنم دیگر عاشق نشوم قلبم را دور می اندازم برای همیشه...
-
فقط میروم ، فقط میدوم . . . تا کجا ؟
دوشنبه 29 آذر 1389 03:21
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم امروز هم گذشت ، چه تلخ گذشت . . . با مرور خاطرات دیروز با غم نبودنت و سکوتی سنگین . . . و من شتابان در پی زمان بی هدف فقط میروم . . . فقط میدوم . . . یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما گرمی مهرتو را میخواهند غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند میان کوچه های تاریک غربت و...
-
خداحافظی های نیمه کاره . . .
دوشنبه 29 آذر 1389 03:14
با دستهایی پر از خداحافظی های نیمه کاره کسی زیر پوست شب می گرید برای آنکه دوستش دارد . . . برای آنکه دوستش داشت . . . به صداقت یک دیوانه قسم عشق چیزی نیست به جز سه حرف که می پوسد لای دفتر های ما . . . www.Kocholo.org www.Kocholo.org
-
چند سطر نا نوشته اما خیس !
دوشنبه 29 آذر 1389 03:03
می خواهم چند سطر بنویسم برای او که دیگر نیست برای او که برایش خاطره شده ام تنها چند سطر . . . می خواهم چند سطر فریاد بزنم برای تمام روزهایی که می توانستم شاد باشم و نبودم برای تمام دلتنگی هایی که در شب های بی کسی ام بغض شد اشک شد سکوت شد ! پرده را کنار میزنم پنجره را میگشایم میخواهم دوباره بال بگشایم دوباره پرواز کنم...
-
اندوه مبهم
دوشنبه 29 آذر 1389 02:46
برای یک بار فقط برای یک بار مرا در اندوه مبهم یک دروغ شناور کن آرام سر به گوش من بگذار و بگو دوستت دارم امیر حسین معینی www.Kocholo.org www.Kocholo.org
-
آرزو
دوشنبه 29 آذر 1389 02:37
آرزو داشتم سایه ای باشی بر سر لحظه های بی پناهم همسفرم شوی در سکوت جاده ی تنهایی نیاز من بودی و من نیاز تو بودم سوز نهان در ساز تو بودم آرزو داشتم زیر سقفی از مهربانی برای هم بودیم همچون آینه صداقت را نثار همدیگر میکردیم . . . www.Kocholo.org www.Kocholo.org