-
حتی اگر نباشی . . .
دوشنبه 29 آذر 1389 02:28
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را محو تو آن چنانکه ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آنچنانکه درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را حتی اگر نباشی ، می آفرینمت چونانکه التهاب بیابان سراب را ای خواهشی...
-
حسرت همیشگی
دوشنبه 29 آذر 1389 02:14
حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی ! پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی . . . ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود ! قیصر امین پور
-
روز مبادا
دوشنبه 29 آذر 1389 01:57
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها . . . مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم : باشد برای روز مبادا ! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی...
-
گم شدم
دوشنبه 29 آذر 1389 01:33
تو را زمانی از دست دادم که میان روزمرگی هایت گم شدم و تو فرصت آن را نداشتی که دلتنگم باشی عجب از من تمام دلمشغولی ام تو بودی تمامی دقایقم با تو می گذشت در لابه لای دفتر خاطراتت به دنبال خود گشتم نبودم هیچ صفحه ای نشان از من نداشت برگه های خالی زیادی بود پاک شده بودم از صفحه زندگی ات
-
باور احساسات
یکشنبه 28 آذر 1389 16:20
در باور احساساتم نبود تو معنی نمی گیرد چرا که نبود تو همه دلیل ها را با خود می برد و هیچ قلبی بدون دلیل نخواهد زد ای تمام هستی ام بودنت را همیشگی کن که نبودنت را در باورم جایگاهی نخواهد بود . . . امیر سامان رنجبر
-
سلام عشق من
یکشنبه 28 آذر 1389 16:12
سلام عشق من در اتاق خسته و تکراری خاطره ها در تبسم تلخی از لبخند ابرهای پاییز در تاریکی شب کنار سکوت پنجره در انتظار تو هستم امیر سامان رنجبر
-
پنجره ی اتاقم
یکشنبه 28 آذر 1389 12:25
نازنینم تو برایم هنوز بهترین حضور هستی در بهترین قاب دنیا من و تو می توانیم دوباره عاشق شویم قبل از اینکه باران از پیچ این کوچه بگذرد تن غربت زده ی جوانی ام از عشق تو گم شد و این نوشته ی زخمی بر دیوار دلم رنگ ترحم گرفت من انتظار آبی ترین روز ها را می کشم نباید در حسرت نبودن شهد شیرین زندگی ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل...
-
گریز
یکشنبه 28 آذر 1389 12:23
گاهی دلم می خواهد از همه فرار کنم حتی از تو . . . بروم به آنجا که هیچ کجا نیست و دو دستی ، تنهایی ام را بچسبم و قلم و کاغذم را و بنویسم از تو از تنهایی از عشق برای دلم شاید کمی آرام گیرد . . .
-
گل بوسه
یکشنبه 28 آذر 1389 12:18
بگذار در آغوش دیدگانت سبز شوم از برگ ریزان چشمانت بگذرم از آبشار گونه هایت سرازیر شوم و در دشت لبانت غنچه های بوسه را بچینم آه. . . سبدم پر گل شد میثم عبدالملکی
-
ابر ، بارش ، تو
یکشنبه 28 آذر 1389 12:12
در آسمان دلم ابری داشتم به پهنای وجودت در انتهای چشمانم بارشی داشتم به شدت رگبار تنها بودم ، آمدی ابر دلم کنار رفت خورشید در نگاهم درخشیدن گرفت اینک رفته ای تنهاتر شدم . . . بی ابر ، بی بارش ، بی تو مهتاب مهدوی
-
عبور عشق
یکشنبه 28 آذر 1389 12:06
در شاهراه زندگی تنها تو بودی و من و عشقی که دیگر از مرز بیگانگی گذشته بود در امتداد آن انتظار طولانی مهرت بسان عبوری خوش آهنگ از کوچه احساس من گذر کرد در طول نگاه غم انگیزم سکوت لحظه ها شکست و نجوایی عاشقانه در بطن زمان نشست ما یگانه شدیم و عشق جاری شد و تمامی آنچه باقی مانده بود عبوری دلنشین از اصالت پرالتهاب...
-
گاهی که دلم . . .
یکشنبه 28 آذر 1389 11:54
گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروبها می گیرد چشمهایم را فراموش می کنم اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند با این همه ، نازنین ، این تمام...
-
تو را دوست می دارم
یکشنبه 28 آذر 1389 03:34
اگر یک آسمان دل را به قصد عشق بردارم میان عشق و زیبایی تو را دوست می دارم تو را عاشقانه دوست دارم مثل گلهای بهاری مثل پنجره های باز رو به دریا مثل گلهای عاشق در باغچه های انتظار تو را مثل خودت پاک و معصوم دوست دارم من عا شقم عاشق صدای شرشر باران عاشق پنجره های خیس باران خورده و عاشق کوچه های نمناک انتظار من عاشقم عاشق...
-
در دلم انگار جای هیچکس نیست
یکشنبه 28 آذر 1389 03:15
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست آنقدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست حتی نفسهای مرا از من گرفتند من مرده ام در من هوای هیچکس نیست دنیای مرموزیست ما باید بدانیم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که میداند خدای هیچکس نیست من میروم هرچند...
-
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
یکشنبه 28 آذر 1389 02:43
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو باشد که خستگی بشود شرمسار تو در دفتر همیشه ی من ثبت می شود این لحظه ها عزیزترین یادگار تو تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من می خواستم که گم بشوم در حسار تو احساس می کنم که جدایم نموده اند همچون شهاب سوخته ای از مدار تو آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام خالی تر از همیشه و در انتظار تو این...
-
نازنینم!
یکشنبه 28 آذر 1389 02:26
نازنینم! باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید! باز مهربانی چشمهایت، پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد! باز گرمی دستانت، روحم را تا دورترین،لمس یادها برد! نازنینم! به شب و روز قسم! به تلؤلؤ امواج قسم! به برگ برگ شاخه های درختان قسم! به بی قراری بادهای سرگردان قسم! به آواز قمری های حیاتم قسم! نـــمی توانم پلکهایم را به...
-
شب را دوست دارم!...
یکشنبه 28 آذر 1389 02:05
شب را دوست دارم!... چون دیگر رهگذری از کوچه پس کو چه های شهرم نمی گذرد تا سر گردانی مرا ببیند . چون انتها را نمی بینم تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم شب را دوست دارم... چون دیگر هیچ عابری از دور اشک های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند شب را دوست دارم چرا که اولین بار تو را در شب یافتم از شب می...
-
کــوچـــه
یکشنبه 28 آذر 1389 01:59
بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی...
-
خسته....
یکشنبه 28 آذر 1389 00:55
خسته از عشق بازی با واژه ها یک دل سیر لال می شوم و تنها خیره می مانم به لبهایت و انتظار که نام من چرا جاری نمی شود از من چه انتظاری داری ؟ از بس برایت مرده ام از بس کلمات را قربانی کرده ام ، بوی تعفن گرفته دستانم لال شده ام و لال می مانم برای اینکه دیگر لبهایم از نجوای نام تو گُر نگیرند و من خسته ام از تو و دنیای تو...
-
خودخواه
شنبه 27 آذر 1389 18:24
باز هم احساس کرده ای که شاید من هستم و چه خودخواهانه تنهایی عاشقی میکنی و من چه مظلومانه عشق را سکوت میکنم به سادگی یک رهگذر عشق می ورزی سخن شیرین میگویی ولی فردا راهت را گم میکنی و هر روز پنجره را باز میکنم به آسمان مینگرم گاهی خورشید را میبینم و شاید تو را حتی نمیدانم خانه ات کجاست به روی همه در باز میکنی و با نگاهی...
-
خزان برای من همیشه سبز است
شنبه 27 آذر 1389 18:10
خزان برای من همیشه سبز است وقتی به یادت کنار پنجره می نشینم غم از چشمانم سرازیر می شود وقتی به یاد روزهایی که در فصل خزان روی برگ های زرد قدم می زدیم یاد دارم که صدای خش خش برگ ها ما را تحسین می کرد و من به یاد آن روز همیشه شادمانم خزان برای من همیشه سبز است وقتی که دوستی چون تو به خاطرم می آید نفسم حبس تبم بالا زبانم...
-
مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !
شنبه 27 آذر 1389 18:05
بی تو خواهم مرد روزی . . . تو رفتی و . . . مرا ببخش اگر هنوز زنده ام ! پس از تو تیره شد تمام روزگار من و گریه کرد آسمان به حال و روز زار من تمام هستی ام خراب شد دلم برای دیدنت چه شاعرانه آب شد ! ولی چه سود ! رفتنت مجال آمدن نداشت زمان گذشت سالها . . . مرا ببخش اگر هنوز زنده ام ! حقیقت است نازنین کمی برای زندگی دلم...
-
نگران نباش...
شنبه 27 آذر 1389 17:38
بیا امشب کمی برگها را قدم بزنیم نگران نباش کسی ما را با هم نخواهد دید اگر هم دید ؛ خیالی نیست بگو داشتم با خودم قدم میزدم!
-
من که بروم...
شنبه 27 آذر 1389 17:30
من که بروم جا برای خیلی ها باز می شود توی دلت انگار زیادی جا گرفته ام
-
اندیشه ات را با که می پرورانی؟؟!
شنبه 27 آذر 1389 17:28
اندیشه ات را با که می پرورانی؟؟! خوش به حالش... اما مرا همین بس که دوستت دارم
-
پنجره...
شنبه 27 آذر 1389 17:23
گفته بودی فردا، پشت این پنجره ها، غنچه ای می روید، وکسی می آید،روشنی می آرد، دیرگاهیست که من، پشت این پنجره ها منتظرم، ولی اینجا حتی، ردپایی هم نیست...
-
دروغ...
شنبه 27 آذر 1389 17:18
چگونه در این چشم های زیبا جا داده ای این همه دروغ را؟!
-
دلم صاف نمی شود با تــو
شنبه 27 آذر 1389 17:07
دلم صاف نمی شود با تــو حالا تو هــی به مهـربانی ام دخیل ببند
-
هرگز...
شنبه 27 آذر 1389 03:36
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه این هرگز کشت
-
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه
شنبه 27 آذر 1389 03:32
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب می دانم اری نیستی اما نمی دانم بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟ هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف ای کاش می...